هزار‌و‌یک‌شب

وبلاگی برای نوشتن داستان قصه های طولانی شاید غم انگیز شایدم شاد *فعلا تنها نویسنده خودمم*

برگ سبز

1404/10/11 | 20:21 | هـمزاد‌جــهانـ

برگ سبز

 #پارت‌اول : #یادگاری3

سیاوش برادر بزرگ ستاره دم در باغ منتظر بود. از کناری چند پسرک بیرون آمدند. دویدند و به سمت دیوار رفتند. ستاره رسید. لحظه ای مکث کرد می خواست ببیند آنها چه می‌کنند. پسرکی کاتری از زیر جاکتش در آورد. بقیه دورش جمع شدند. روی دیوار چیزی نوشت و باهم فرار کردند. پیرمردی با جارویی دسته بلند از میان بوته ها نفس زنان بیرون آمد. خطاب به سیاوش گفت:<<چند تا پسر شیطون ندیدی یه چاقو دستشون باشه و هی روی دیوار ها رو خدکشی کنن؟ >> پسر کاتر دار دقیقا پشت بوته ای قایم شده بود که سیاوش ایستاده بود. سیاوش سرش را به نشانه منفی تکان داد. پیر مرد به سمتی دیگر رفت. پسرک از پشت بوته بیرون آمد. سرش  را پایین انداخت و همرا چند نفر دیگر که همراهش بودند به سمت خروجی رفت. سیاوش هیچ عکس العملی نشان نداد. ناگهان پسرک با حالتی خسمانه چرخید و گفت:<<خوب که چی؟ فکر کردی آدم خیلی خوبی هستی؟ می خوای بخاطر کار بزرگوارانت ازت تشکر کنم؟ >>

 

 

 

برگ سبز

1404/10/10 | 20:49 | هـمزاد‌جــهانـ

برگ سبز

#پارت‌اول : ‌#یادگاری2

قطره ای دیگر افتاد اینبار بر روی بینی پسرک مادرشان که آن طرف تر ایستاده بود، دوید. باران نم نم گرفت مادر دست دو فرزندش را گرفت و به سمت خروجی باغ دویدند. فقط آنها نبودند همه داشتند میرفتن از پیرمردی که عصا در دست داشت و روز نامه می‌خواند تا دختری دانشجو که به دنبال کتاب خانه بسته ی باغ بود تا کمی درس بخواند. همه یکی یکی رفتند. ستاره آخرین نفر بود. دستی بر سرش کشید تا کلاه هودی اش را جلوتر بکشد. دستانش را اینبار محکم تر درون هودی فرو برد. توقع داشت امروز سرد و آفتابی باشد نه سرد و بارانی! از در خروجی باغ که بیرون میرفت. روی دیوار چند اویز خشک شده از گل یخی افتاده بود. به سمتش رفت. آرام دست گرمش را بیرون آورد. چند دانه آویز را کنار زد. روی دیوار حکاکی شده بود. حرفه ای نبود! با لیزر نبود! با کاتر بود! کار چند بچه بود،قدیمی بود. 10 سال پیش همین باغ همین فصل...

 

 

برگ سبز

1404/10/10 | 20:27 | هـمزاد‌جــهانـ

#پارت‌اول : #یادگاری1

برگ ها آرام آرام از درخت فرو می‌ریختند، صدای خنده صدای فرو رفتن چکمه ها و کفش ها در برگ ها، صدای باد... دستان گرمش را محکم تر درون جیب های هودیش فرو برد... گوش هایش یخ کرده بود، بینی اش سرخ شده بود،با پاهای بلندش کمی تاب آهنی رنگ رفته ای که رویش نشسته بود را هل داد. سرش را بالا آورد. به درخت روبرویش خیره شد. انگار که برگ هایش آتش گرفته بودند! همه برگ ها قرمز و نارنجی و زرد بودند. تکیه داد. دخترکی در روبرویش میدوید و از دست پسرکی هم سن و سال خودش فرار می‌کرد، دخترک لحظه ای به زمین خورد و قبل از بلند شدنش پسرک خود را بر شانه اش انداخت و هر دو باهم خندیدن روی زمین آنقدری برگ ریخته بود که با خوابیدن آن دو روی زمین خاکی نشوند. لبخندی گرم بر لب های ستاره نشست یاد خاطرات شیرین کودکی اش افتاد. شرین ترین لحظات کودکی اش در این باغ سپری شد که با برادر بزرگش در همین باغ و همین فصل برگ ریزان می‌دویدند و شیطنت می‌کردند. ناگهان ابر ها در هم تنیده شدند. آسمان آفتابی، ابری شد. اخم های ستاره در هم رفت. اولین چکیده باران بر روی بینی دخترک که با تعجب به آسمان زل زده بود افتاد. پسرک  چند لحظه زل زد و بعد خندید.

 

 

هزار‌و‌یک‌شب هزار‌و‌یک‌شب