#پارت‌اول : #یادگاری1

برگ ها آرام آرام از درخت فرو می‌ریختند، صدای خنده صدای فرو رفتن چکمه ها و کفش ها در برگ ها، صدای باد... دستان گرمش را محکم تر درون جیب های هودیش فرو برد... گوش هایش یخ کرده بود، بینی اش سرخ شده بود،با پاهای بلندش کمی تاب آهنی رنگ رفته ای که رویش نشسته بود را هل داد. سرش را بالا آورد. به درخت روبرویش خیره شد. انگار که برگ هایش آتش گرفته بودند! همه برگ ها قرمز و نارنجی و زرد بودند. تکیه داد. دخترکی در روبرویش میدوید و از دست پسرکی هم سن و سال خودش فرار می‌کرد، دخترک لحظه ای به زمین خورد و قبل از بلند شدنش پسرک خود را بر شانه اش انداخت و هر دو باهم خندیدن روی زمین آنقدری برگ ریخته بود که با خوابیدن آن دو روی زمین خاکی نشوند. لبخندی گرم بر لب های ستاره نشست یاد خاطرات شیرین کودکی اش افتاد. شرین ترین لحظات کودکی اش در این باغ سپری شد که با برادر بزرگش در همین باغ و همین فصل برگ ریزان می‌دویدند و شیطنت می‌کردند. ناگهان ابر ها در هم تنیده شدند. آسمان آفتابی، ابری شد. اخم های ستاره در هم رفت. اولین چکیده باران بر روی بینی دخترک که با تعجب به آسمان زل زده بود افتاد. پسرک  چند لحظه زل زد و بعد خندید.