برگ سبز
برگ سبز
#پارتاول : #یادگاری2
قطره ای دیگر افتاد اینبار بر روی بینی پسرک مادرشان که آن طرف تر ایستاده بود، دوید. باران نم نم گرفت مادر دست دو فرزندش را گرفت و به سمت خروجی باغ دویدند. فقط آنها نبودند همه داشتند میرفتن از پیرمردی که عصا در دست داشت و روز نامه میخواند تا دختری دانشجو که به دنبال کتاب خانه بسته ی باغ بود تا کمی درس بخواند. همه یکی یکی رفتند. ستاره آخرین نفر بود. دستی بر سرش کشید تا کلاه هودی اش را جلوتر بکشد. دستانش را اینبار محکم تر درون هودی فرو برد. توقع داشت امروز سرد و آفتابی باشد نه سرد و بارانی! از در خروجی باغ که بیرون میرفت. روی دیوار چند اویز خشک شده از گل یخی افتاده بود. به سمتش رفت. آرام دست گرمش را بیرون آورد. چند دانه آویز را کنار زد. روی دیوار حکاکی شده بود. حرفه ای نبود! با لیزر نبود! با کاتر بود! کار چند بچه بود،قدیمی بود. 10 سال پیش همین باغ همین فصل...