برگ سبز
برگ سبز
#پارتاول : #یادگاری3
سیاوش برادر بزرگ ستاره دم در باغ منتظر بود. از کناری چند پسرک بیرون آمدند. دویدند و به سمت دیوار رفتند. ستاره رسید. لحظه ای مکث کرد می خواست ببیند آنها چه میکنند. پسرکی کاتری از زیر جاکتش در آورد. بقیه دورش جمع شدند. روی دیوار چیزی نوشت و باهم فرار کردند. پیرمردی با جارویی دسته بلند از میان بوته ها نفس زنان بیرون آمد. خطاب به سیاوش گفت:<<چند تا پسر شیطون ندیدی یه چاقو دستشون باشه و هی روی دیوار ها رو خدکشی کنن؟ >> پسر کاتر دار دقیقا پشت بوته ای قایم شده بود که سیاوش ایستاده بود. سیاوش سرش را به نشانه منفی تکان داد. پیر مرد به سمتی دیگر رفت. پسرک از پشت بوته بیرون آمد. سرش را پایین انداخت و همرا چند نفر دیگر که همراهش بودند به سمت خروجی رفت. سیاوش هیچ عکس العملی نشان نداد. ناگهان پسرک با حالتی خسمانه چرخید و گفت:<<خوب که چی؟ فکر کردی آدم خیلی خوبی هستی؟ می خوای بخاطر کار بزرگوارانت ازت تشکر کنم؟ >>